شاید یکی از مهم‌ترین دستاوردهای ما از جنگ تحمیلی سوم، «شکستن هیمنه‌ی امپراتوری غرب» باشد؛ امری که سالها در مقام تحلیل و نظر، گفته می‌شد و بسیاری از روشن‌اندیشان ایرانی و غیر ایرانی نیز، طلیعه‌ی برآمدن چنین روزی را نوید می‌دادند و البته نشانه‌های میدانی کمتری از آن قابل مشاهده و احصاء بود. ایستادگی و مجاهدت بزرگ ملت ایران و نیروهای مسلح غیرتمندش، نقطه‌ی آغاز افول سلطه‌ی آمریکا در منطقه و جهان را در مقابل دیدگان اهل نظر، به روشنی ترسیم کرد.

در این باب، گفتنی‌ها بسیار است، اما فعلاً با نگاهی به آینده، فقط به جنبه‌های نظری مرتبط با این تحول اشاره‌ی کوتاهی خواهیم داشت؛ «توماس کوهن» در کتاب معروف خود تحت عنوان «ساختار انقلاب‌های علمی»، دیدگاهی را در خصوص فرآیند و چگونگی تغییرات بنیادی و ساختاری در الگوهای توسعه‌ی علوم مطرح می‌کند و برای تبیین موضوع، از اصطلاحی به عنوان «پارادایم» بهره می‌گیرد. به تعبیر کوهن «پارادایم» عبارت است از: مجموعه‌ي مفاهيم، باورها، نظريه‌ها، قوانين، پیش‌فرض‌ها و موازين جهان‌شناختی، انسان‌شناختی، روش‌شناختي و معرفت‌شناختي جامعه علمي که چارچوب تفکر، گفتگو و تفاهم جامعه‌ی علمی را شکل می‌دهد و در عمل به دانشمندان مي‌گويد چه چيزي را به عنوان مسئله بشناسند و پاسخ‌هاي آن مسئله را در قالب کدامين مفاهيم و اصطلاحات صورت‌بندي کنند و در تبیین موضوعات علمی، با کدام اصول و نظريه‌ها هماهنگي داشته باشند تا پژوهش آن‌ها منجر به رشد ثمربخش علم گردد.

به عقیده‌ی کوهن، بروز برخی بحران‌ها (فکری، علمی، مفهومی و ...) باعث می‌شود که پارادایم غالب درهم شکسته شود و دگرگونی‌ها در حوزه‌ی علوم به وجود آید و پس از مدتی به‌تدریج پارادایم جدیدی غلبه کرده و دوره‌ای جدید از علم آغاز شود.

شکست عملیات نظامی آمریکا و متحدانش در جنگ تحمیلی سوم، نه تنها سلطه‌ی نظامی غرب را در هم شکست، بلکه به نظر می‌رسد اکنون پارادایم غالب فکری، فرهنگی و تمدنی غرب در حال تخریب و فروپاشی است.

نکته‌ی بسیار مهم اینکه: برای استقرار نظام و الگوهای جایگزین (در عرصه‌های مختلف)، به‌شدّت و به‌سرعت به تولید مفاهیم، موازین و نظریه‌های نو نیاز است که بر پایه‌ی مبانی و باورهای متناسب با دوره‌ی جدید بازطراحی شده باشند؛ وظیفه‌ای که پیش از این بر عهده‌ی متفکران مسلمان انقلابی قرار داشته و اکنون بیش از گذشته سنگینی می‌کند.

شاید فهم این فرازها از اندیشه‌های رهبر شهید انقلاب اسلامی، اکنون ملموس‌تر باشد:

«نقص فلسفه ما این نیست که ذهنی است ـ فلسفه طبعاً با ذهن و عقل سروکار دارد ـ نقص فلسفه ما این است که این ذهنیّت امتداد سیاسی و اجتماعی ندارد. فلسفه‌های غربی برای همه مسائل زندگی مردم، کم و بیش تکلیفی معیّن می‌کند: سیستم اجتماعی را معیّن می‌کند، سیستم سیاسی را معیّن می‌کند، وضع حکومت را معیّن می‌کند، کیفیت تعامل مردم با همدیگر را معیّن می‌کند؛ اما فلسفه‌ی ما به طور کلّی در زمینه‌ی ذهنیّاتِ مجرّد باقی می‌ماند و امتداد پیدا نمی‌کند.

شما بیایید این امتداد را تأمین کنید، و این ممکن است؛ کما اینکه خود توحید یک مبنای فلسفی و یک اندیشه است؛ اما شما ببینید این توحید یک امتداد اجتماعی و سیاسی دارد. «لا اله الا اللّه» فقط در تصوّرات و فروض فلسفی و عقلی منحصر و زندانی نمی‌ماند؛ وارد جامعه می‌شود و تکلیف حاکم را معیّن می‌کند، تکلیف محکوم را معیّن می‌کند، تکلیف مردم را معیّن می‌کند. می‌توان در مبانی موجود فلسفی ما نقاط مهمّی را پیدا کرد که اگر گسترش داده شود و تعمیق گردد، جریان‌های بسیار فیّاضی را در خارج از محیط ذهنیّت به وجود می‌آورد و تکلیف جامعه و حکومت و اقتصاد را معیّن می‌کند». (بیانات در مورخ 1382.10.29)