تأملات جنگی ـ 1؛ جامعهشناسان ساکت
1) جامعهشناسی ماهیتاً یک علم دنبالهرو و «پَسینی» است؛ یعنی «بعد از آنکه» یک پدیده اجتماعی (نظیر حاشیهنشینی، مهاجرت، انقلاب و ...) به وقوع پیوست، وارد شناسایی و تحلیل آن میشود.
از سوی دیگر، پدیدههای اجتماعی و انسانی، به دلیل تنوع در اشکال و تعدد علل و عوامل وقوع، آن چنانند که به یک تعبیر شاید هرگز، یک پدیده دوبار اتفاق نیفتد و در بهترین حالت، فقط میتوان پدیدههای «مشابه» را در جوامع مختلف شاهد بود. به همین دلیل حتی اگر علم جامعهشناسی بتواند یک پدیدهی خاص را در یک جامعهی خاص با دقت تحلیل کند، دلیلی ندارد بتواند قواعدی عام و کلی بابت تمامی مصادیق مربوط به موضوع مورد بررسی، کشف یا وضع نماید.
به بیان مصداقی و مشخص با بررسی جامع «انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 ایران» (البته اگر این کار ممکن باشد)، فقط میتوان مدعی شد که ابعاد، زمینهها و علل وقوع «همین پدیده خاص» شناسایی شده است و هیچ دلیلی ندارد که انتخابات بعدی در ایران، یا انتخابات همزمان در عراق نیز بر اساس همان یافتهها شکل بگیرد.
البته دور از نظر نماند که گاهی، شناخت پدیدههای مشابه (نظیر چند انقلاب در دورههای تاریخی متفاوت در چند جامعهی بهخصوص) این جرأت و جسارت را به جامعهشناسان داده است که مدعی یافتن قواعدی نسبتاً عمومی برای برخی پدیدههای اجتماعی باشند (و نفس این ادعا البته اشکال چندانی هم ندارد)، یا اینکه در اثر شناخت پدیدههای مشابه، قدرتی نسبی برای پیشبینی برای رویدادهای اجتماعی نیز ممکن است فراهم شود، اما در هر صورت این چنین قواعد یا این چنین پیشبینیها عمدتاً «بسیار محتاطانه و مشروط» انجام میشود.
2) جامعهشناسی (مثل دیگر علوم انسانی) به طور عمیقی وامدار و متأثر از مبانی معرفتشناسی، هستیشناسی و خصوصاً انسانشناسی مکاتب فکری است که اتفاقاً ساخته و پرداختهی غیر جامعهشناسان (فیلسوفان و ...) بوده و به نوعی به عنوان محیط رویش این علم، آثار خود را در مفاهیم و باورهای بنیادی آن به جای گذاشتهاند و از سوی دیگر از آنجا که این علم، خود را متولی شناخت مسائل یا رفع معضلات «اجتماعی بهخصوص» میداند، در جهتگیری خود (در کلان مسائل و همچنین جهت رشد) به شدت تحت تأثیر مسائل و موضوعات جوامعی است که در آن رشد یافته است.
3) اغلب آنچه که به عنوان «علم جامعهشناسی» در مراکز آکادمیک ما تدریس میشود، ناظر به یافتهها، تجربهها و اندیشهی جامعهشناسان غیر ایرانی است و طبیعی است که افراد یادشده نیز تماماً براساس تجربههای زیستهی خود در جوامع خودشان دستاوردهایی داشتهاند و چه بسا خود ایشان نیز مدعی تعمیم یافتههای خود به سایر جوامع نیز نباشند. با این اوصاف در بسیاری از قضاوتها، بهترین جامعهشناسان ما کسانی هستند که بهخوبی بفهمند مارکس، دورکیم، وبر، پارهتو و ... چه میگویند؟! پس با این توضیحات، در بهترین شرایط، جامعهشناسان ما کسانی هستند که «مسائل جوامع دیگر» را «از نگاه متفکران دیگر» بهخوبی میشناسند! همین توضیح اندک کافی است تا بدانیم از جامعهشناسی رایج مستقر در دانشگاهها که براساس «دستگاه شناختی دیگران» و مبتنی بر «مسائل دیگران» شکل گرفتهاند، نباید انتظار شناخت و حل مسائل «بومی» ایران را داشت.
4) همهی این مقدمات عرض شد تا بگویم خیلی دنبال تحلیلهای جامعهشناختی از حال و هوای این روزهای مردم مبعوث شدهی ایران نباشید، اغلب جامعهشناسانی که من میشناسم «ابزار تحلیل نظری» مناسبی برای این کار ندارند، بسیاریشان حتی تصور دقیقی از آنچه در جامعه در حال وقوع است نیز ندارند.
دستیابی به الگوهای بومی تحلیل نظری در علوم انسانی، خود به انقلاب فرهنگی دیگری نیاز دارد.